عروس های ترکمنی اصلا با پدرشوهراشون حرف نمیزنن فقط یک سلام کوچیک .
خانوم های ترکمنی موقع غذا خوردن دهانشون رو با روسریشون می پوشونن.
خانوم های ترکمنی چقدر مورد ظلم واقع میشن !
+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 19:15  توسط سمانه
|
ازش میخوام برام یه کاری انجام بده ، اونم میگه با کمال نی و من چه ساده ام که فکر میکنم میگه با کمال میل، و به همین خیال برای باباش تعریف میکنم که ببین دخترت چه ها که نمیگه ! میشنوه که دارم به باباش از شاهکارش میگم و بهم میگه : مامان میدونی چرا میگم با کمال نی ؟ چون شیر رو با نی میخوریم ، آبمیوه رو با نی میخوریم ، نوشابه رو هم با نی میخوریم ...
+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 19:0  توسط سمانه
|
آخه عزیز من ! من حتی اگه خونه هم میخریدم یک سرویس قابلمه چدن ، خیلی زیاد بود برای خونه نویی.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:39  توسط سمانه
|
مامان که اومد خونه ی جدیدمون رو دید کلی تعجب کرد ، میگفت : من فکر کردم یک خونه ی درب و داغونه ، این که خیلی خوبه ! حموم و دستشویی هم داره ؟!
طفلک ! معلوم نیست چه فکرایی با خودش کرده ؟! خوشحالم که خیالش راحت شد.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:35  توسط سمانه
|
تو عهد کرده ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده ام که به عهدت وفا کنی
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:32  توسط سمانه
|
وحید رفته از خونه و محله ای که وقتی من همسن دخترک بودم اونجا زندگی میکردیم عکس گرفته . خیلی برام جالب بود . از مدرسه ش که توی همون کوچه و دقیقا روبروی خونه مون بود هم عکس گرفته . الان نمیدونم اسم محله اش چیه ولی اون موقع میهن تور بود .
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:31  توسط سمانه
|
البته راست میگه ، به من چه که تو کار بقیه دخالت میکنم ، حالا اون بقیه هر چقدر میخواد نزدیک باشه!
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:24  توسط سمانه
|
4 تا کتاب جدید از فامیل نزدیک گرفتم و حسابی درگیرم . نمیدونم درسا رو بخونم یا این کتابا رو . شبا هم بساط فیلم دیدن به راهه .
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:23  توسط سمانه
|
دیگه بست نشستیم تو خونه ی مادرشوهر .مادرشوهر و پدر شوهر قبل از اومدن ما رفتن مسافرت و هنوز هم که در سفرن . هنوز به طور رسمی با هم زندگی نکردیم . من که خیلی خوشبینم . میان ترما شروع شدن . ستایش رو هنوز مهد قبلی میبریم و چه دردسرایی رو باید تحمل کنم بماند .
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:20  توسط سمانه
|
وقتي صبح ار 6 كه بيدار ميشي در حال دو داري ظرف چاشت دختري رو روبراه مي كني و غذاي همسر رو روبراه ميكني و چاي دم مي كني و صبحونه رو آماده ميكني و بايد به يك ترفندي لباساي دختري رو بپوشوني و ساندويچ همسر رو ميپيچي و سعي ميكني اون وسطا يه چند لقمه اي هم صبحونه بخوري تا شكمت سر كار قار و قور نكنه و خودتم حاضر ميكني و بايد يادت باشه كه به پدر تلفن كني تا دختري رو از مهد برداره و هزار خرده كاري ديگه ... وقتي ساعت 7 از سر كار برميگردي بايد منتظر خيلي چيزا باشي، اينكه جوجه ها آب و دونشون رو تموم كردن ، اين كه شوفاژي كه همسرخان آخر شب به خاطر دختري روشن كرده هنوز روشنه و خونه از گرماي زيادي دم كشيده ، اين كه در فريزر باز مونده و همه چي آب شده و تمام يخچال و زندگيت به گند كشيده شده و تو فقط بايد درشو ببندي و تصور كني كه هيچي نديدي .
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 20:1  توسط سمانه
|
داريم جمع ميكنيم كه بريم طبقه ي بالاي خونه ي پدرشوهر .
+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 19:56  توسط سمانه
|
از دخترك يه كاري ميخوام كه انجام بده ، لج ميكنه و ميگه نميخوام ، منم ناراحت ميشم و ميرم پي كارم ، بعد پشيمون ميشه و ميگه : "مامان بيا بهم بگو ستايش جون ! اين كار رو برام انجام بده ، منم ميگم چشم مامان جون ، بعد تو بگو آفرين دختر گلم " !!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 19:55  توسط سمانه
|
ميگه : نميخواد بري خونه ي مامانم بارون مياد ، زمين سر شده ، خطرناكه ! بعدش ميگه : راستي فكر كنم سيمين و كامبيز ميخوان بيان خونه مون ، ميخواي برو بولوار استقلال خريدات رو بكن . من كه نفهميدم چي شد ! يعني فقط زميناي مسير مامانش اينا خيس و سر شده ؟!!
+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 19:52  توسط سمانه
|
به خانواده ي 3 نفره ي ما دو تا ديگه هم اضافه شدن . دو تا جوجه به اسمهاي نوك طلا و نوك سياه كه برگرفته از فيلم عروسكي خانه ي مادربزرگه است .
دخترك هم چپ ميره و راست ميره ميگه پيف پيف چه بويي ميدن ، بايد ببرمشون حموم تا بو ندن!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 7:26  توسط سمانه
|
روز يكشنبه يكي از همكلاسيها بهش ميگه : فلان چيزك رو داري ؟ ميگه آره و بهش ميده ، دوباره امروز بهش ميگه : قرص استامينوفن داري ؟ ميگه آره و بهش ميده . برگشتم بهش ميگم : تمام نيازهاشو از تو برآورده ميكنه ؟ ميگه : شدم داروخونه !
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 19:51  توسط سمانه
|
ديگه اين روزها حلقه ي روي انگشت دوم سمت چپ هم نشانه اي براي مزدوج بودن نيست !
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 19:47  توسط سمانه
|
خدايا ! آخه اين چه كاريه كه به آدم يا وقت ميدي يا پول ؟ آخه من پول رو بدون اينكه وقتي براش داشته باشم ميخوام چيكار؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 19:44  توسط سمانه
|
معمولا براي دوستان وبلاگ نويس نظر نميذارم ولي خيلي شاد ميشم وقتي برام نظر ميذارن.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 19:33  توسط سمانه
|
سيمين برام كتاب 140 صفحه اي " عشق روي پياده رو " رو آورده ، به جاي تشكر برگشتم بهش ميگم : كتابش خيلي باريكه اين كاره 2 ساعت منه ! از اين به بعد كتاباي پرقطرتر بيار .
( حالا از ديشب تا حالا احساس ميكنم خيلي جلال گونه حرف زدم )
جلال يكي از برادرهاست به نام حميد كه خيلي به كتاب خوندنش مينازه !
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 19:32  توسط سمانه
|
ميگه : سفيد شدي!
ميگم : پنكك زدم .
ميگه : آهان ! پس بالاخره آدم شدي!
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 19:19  توسط سمانه
|